In His Name

Hello My Dear

              "Never without You"

                      "Hearken to the reed-flute, how is complains"   

          Separation is very painful. Mental pain is less dramatic than physical pain, but it is more common and also hard to bear. The frequent attempt to conceal mental pain increases the burden: it is easier to say   "My tooth is aching" than to say "My heart is broken. Anyone who has suffered severe pain and tried to describe the experience to a companion .I like to say you your experience because we are the same Person, are those we love.

بقیه در ادامه مطلب

It is a happy chance if we for us that changing behavior, continue to love. One proverb is say:

                 "Who you become as person is the ultimate reward"

                         "I burst my breast, striving to give vent"

        In life there are certain sores that, like a canker, gnaw at the soul in solitude and diminish it. Since generally it is the custom to relegate these incredible sufferings to realm of rare and singular accidents and happenings, it is not possible to reveal them to anyone. If one does talk or write about them, people pretend to accept them with sarcastic remarks and dubious smiles, while adhering either to prevalent beliefs or to their owe ideas about them. The reason is that as yet man has not found a remedy for these sores; the only remedy now is forgetfulness induced by wine or, artificial sleep induced by opium and other narcotics. It is a pity, however, that the effect of these drugs is transitory and that after a while, instead of soothing, they add to the pain. Well, I meant to say that I am scathed by it and will remain so for the rest of my mortal life.

       I shall try to put down whatever I recall, whatever has remained in my memory of the relation that connect the event. Perhaps I can make a universal judgment about it. No. I want merely to become sure, or else to believe it myself, because it is immaterial to me whether other people believe me or not.

Simply, I am afraid that I may die tomorrow but still not know myself, because in the course of life experiences I have realized that a frightful chasm lies between others and me. I also have realized that I should keep silent as much as possible that I should keep my thoughts to myself. If I have decided that I should write, it is only because I should introduce myself to my shadow –a shadow which rests in a stooped position on the wall, and which appears to be voraciously swallowing all that I write down. It is for him that I want to do an experiment to see if we can know each other better, because since the time I severed my relation with the others, I have wanted to know myself better.

       Absurd thoughts! It may be so, but they torture me more than any reality. Are not these who resemble me, and who seemingly have the same needs, whims and desires as I do are they not here to deceive me? Are they not shadows brought into existence merely to mock and beguile me? Is not that which I feel, see and measure imaginary throughout and quite different from reality?

I write only for my shadow which is cast on the wall in front of the light. I must introduce myself to it.

The flower that smiles today

Tomorrow dies

All that we wish to stay

Tempts and then flies.

What is this world's delight?

Lighting that mocks the night,

Brief even as bright

Virtue, how frail it is!

Friendship how rare!

Love, how it sells poor bliss

For proud despair!

But we, though soon they fall,

Survive their joy, and all

 Whilst skies are blue and bright,

Whilst flowers are gay,

Whilst eyes that change ere night

Make glad the day;

Whilst yet the come hours creep

Then wake to weep

The End


"به نام او"

سلام عزیزم

               " ب‍‍‍‍ی تو هرگز"

                     " بشنو از نی چون حکایت میکند             از جدایی ها شکایت میکند"

       جدایی خیلی دردناک است. درد روحی از درد جسمِی کمتر درامتیک است، اما  درد روحی رایجتراست و همچنین تحمل کردن آن خیلی سخته. هر چقدر این دردها را پنهان کنیم تحمل کردن آن مشکلتر می شود: جمله "دندونم درد می کند"آسانتر از این است که بگیم" قلبم شکسته شد". همه ازاین درد رنج می برند و سعی می کنند تجربیات خود را به یک همدم توضیح دهند. من دوست دارم تجربیاتم را به شما بگویم بخاطر اینکه ما دو شخص یکسان هستیم یعنی تفاهم های زیادی با هم داریم، ما عاشق هستیم. این فرصت خوبیست برای ما که رفتارمون را تغییر دهیم و به عشقمون ادامه دهیم. یک ضرب المثل است که می گه: "پاداش نهایی هر کس خلق و خوی اوست".

          "سینه خواهم شرحه شرحه از فراق         تا بگویم شرح درد اشتیاق"

       در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره به در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی

بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری وعقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی کنند- زیرا بشر هنوز چاره و دوائی براش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله مواد مخدر است- ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است وبجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.

       زهر آلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم داغ آنرا همیشه با خودم داشته و خواهم داشت. من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم است، آنچه را که از ارتباط با وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع آن قضاوت کلی بکنم ؛ نه، فقط اطمینان حاصل بکنم یا اصلاً خودم بتوانم باور کنم- چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور کنند یا نکنند- فقط می ترسم فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زیرا در تی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکی میان من و دیگران وجود دارد وفهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم- سایه ای که روی دیوار خمیده مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد- برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم : ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همهء روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم.

       افکار پوچ!- باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می دهد- آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟

من فقط برای سایهء خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.


گل خندان امروز

به رویش شبنم مرگ است فردا

تو هر چیزی که می خواهی بماند

دلت را برده و خاموش گردد.

تو گویی کام دنیا چیست؟

تمسخرهای رعدی در دل تار شب است

که کوتاهی و نورش هر دو دهشت آورند.

عجب سست است پاکی!

رفاقت را اگر دیدی سلامم را رسان براو

سخن از عشق می گویی؟

نظر کن چگونه شادی بیچاره را

به نخوت می فروشداو.

اگر چه می روند آنها و فانی می شوند

ولی با یادشان سر خوشیم

با یاد هر آنچه آن خود دانیم.

به هنگام سکوت روشنی در آسمان

و هنگامی که گلها شاد و خندانند

تو شادی کن.

زمانی که خزان، آرامشت ره می سپارد

تو رویا بین

سپس چشمان خود بگشا و زاری کن.



نوشته شده در تاریخ شنبه 1 مهر‌ماه سال 1391 توسط Hadi Ranjbari
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : تم کده